تبليغاتX
برای خاطر آسمان

 

سرنوشت آرمان‌گرايی، وازده‌گی، و واقع‌گرايی، فا.حشه‌گی است.

 

+  پ. پژوهش - یکشنبه 1388/08/03 - ساعت 11:3  | 

شب، در خيابان ها بلند است

و خدا هر روز خوشبخت تر می شود

بخواب

که گويی قرن هاست زن های محله

شانه هايت را در بغل می گيرند.

 

بی خوابی

پلک هايم را کوتاه تر کرده!

من از صبح می ترسم

برای يک معشوق مرده

ديگر دلتنگی ای نيست

که دست هايم نگران بلرزند،

و درست چند لحظه نگذرد

که خاطرات ام اميدوار شوند،

ايمان بياورند،

شاد شوند.

 

خدا چه حوصله ای دارد

با آواز های ترسناک رقصش می گيرد

از اين خبر دَمِ مادربزرگ تنگ شد،

و رنگ های اتاقم رفت.

 

روز هاست که قليان ها دود می کنند،

گذشته هايم را در قهوه خانه،

روز هاست، گناهانم

شيطانند، اميدوارند

و خدا تعبير می کند مرا،

پيش از آن که تو زيبا تر شوی

و آينده دردناک تر

 

هيچ کس نگفت:

که گناهان من، اندوه های بزرگی بودند

و يا شايد که من دختری زيبا با گذشته ای تلخ

آه ... من از کجا بدانم؟

که شايد تو همان مرگ مهربانی باشی

و شايد خدا همان مسافر مهربانی نباشد،

كه گناهانم را اعتراف کند

بوسه هايم را

عشق هايم را

لبخند ها و غم هايم را

 

تو چه فکر می کنی؟

من اگر لبخند بزنم،

شايد که ديگر اميدی نباشد

آرزويی نباشد

فريادی نباشد

 

روز هاست که هميشه می ترسم

من چه خواهم دانست؟

تو چه خواهی دانست؟

که روزی من - همان دختری زيبا -

به کدام دستفروش دوره گردی فروخته شوم؟

 

 

زينب، شاعر نوجوان افغانی عزيزم

20 اردی بهشت 1388- ورامين

 

* شعر از وبلاگ الياس علوی

** عکس از سمانه


+  پ. پژوهش - جمعه 1388/07/17 - ساعت 3:46  | 

[در نوجوانی] گاه خشم هايی در خانه منفجر می شود. شايد حالا به خاطر ما و به خاطر چهره ی سنگی ماست. گردبادی از کلمات خشن بر ما هجوم می آورد. در ها به هم کوبيده می شود. اما از جا نمی جهيم. در ها حالا به خاطر مقاومت ما به هم کوبيده می شود. عليه ما که بی حرکت پشت ميز مقاومت می کنيم؛ با خنده ای پر غرور. کمی بعد تنها در اتاق مان، آن خنده ی پر غرور يک باره ذوب خواهد شد و به های های گريه خواهيم افتاد.

 

فضيلت های ناچيز - ناتاليا گينزبورگ

 

Across the Universe's Clip

Across the Universe - Strawberry Fields Forever

The Beatles - Strawberry Fields Forever

 

 

+  پ. پژوهش - چهارشنبه 1388/02/23 - ساعت 10:58  | 

چه خوب است

وقتی صدايم می کنی

خر

با گيسوی پُر از پروانه ...

نگاه کن

حالا هر چه قدر هم که تار های تو تاريک

شب های من

هميشه روشن است.

ديدی؟

گول خوردی

اين شعر نبود

نبض من بود

در انحنای لبخند تو

تا به اين جا که می رسی بخندی

حالا تو هی بخند و

بگو خر.

آسمانی من

الّلهم اشفی کّل المرضاء

الاّ خرانه ها

 

 

پی نوشت:

1-       توجه عاشقانه و اوج عشق زمانی می رسد که مردی و زنی، هر دو غريبه، در قطاری که به شرق بر می گردد شروع به صحبت می کنند.

خانم کروت، که او بود، گفت: «خب، کانيون را چه طور يافتيد؟»

همراهش گفت: «يک غار»

خانم کروت پاسخ داد: «چه تعبير مضحکی! حالا برايم چيزی بنواز.»

 

(رينگ لاردنر، «چه گونه داستان کوتاه بنويسيم»)

 

2- چه خوب گفتی علی ...

 

 

* عکس از من

 

+  پ. پژوهش - یکشنبه 1388/02/06 - ساعت 21:0  | 

چه فرقی می کند

شيوع ماه در کشاله های من

يا گرگ در رگ های تو؟

تا رگ به رگ شويم

خيابان ها را سر می برند

سر بن بست خدا

 

نگاه کن ...

چه پيامبر بيايد

چه کلاغ پر

چشمه های ما هميشه تگرگ می بارند.

کولی قرن ها می گردد

و زمين هنوز گرد است

عنکبوت که گوش ديوارت را پرده کند

آن وقت تو از قلم می افتی

من از رقم

عزيزم، زمانه ی رو.سپی گری ست

 

می خواهم به اسمم فکر کنم

لب که باز می کنم

بر پشتم می زنند

کمی بالا می آورم ته مانده ی شيره ام را

از شيرازه ی چشم

 

اين جا می گويند

تو در اقيانوس گم می شوی

و من در پيله خشک می شوم

می دانی

ساده است:

شکوفه

از بهار می ريزد

 

 

* نقاشی از ادوارد مونک - رقص زندگی (1899)

 

+  پ. پژوهش - پنجشنبه 1388/02/03 - ساعت 12:55  | 

* عکس از من

 

 

+  پ. پژوهش - دوشنبه 1388/01/24 - ساعت 23:9  | 

جاده در انبوه جمعيت

تنهاست،

چرا که دوستش ندارند.

 

(ر.ر تاگور)

 

* نقاشی از من

 

+  پ. پژوهش - جمعه 1388/01/21 - ساعت 1:17  | 

برای ديدن تصوير واضح تر روی عکس کليک کنيد.

اين مطلب باعث شد ايده ی يه بازی و در ادامه ی اون، يه بخش جديد برای اين جا، توی ذهنم جرقه بزنه. از اون جا که من يه جا بند نمی شم و هميشه در سفرم، دوستام، هر دوره، اسمی برام گذاشته ن: «مسافر» و «آواره» دو نمونه ش ئه. حالا خواستم اين جا يه بازی بذارم به اين صورت که جاده هايی که تا به حال لمس کردين رو توی نقشه نشون بدين. طبعاً منظورم جا هايی که با هواپيما يا قطار رفتين، و همين طور خارج از ايران نيست. شهر ها و جاده ها و کوره راه ها و پيچ و خم ها و نون های بومی و غذا های بومی و لهجه ها و زبون های بومی و روغن های بومی و لباس های بومی و ادويه های بومی و ساز های بومی و ... منظورمه. همين طور شهر هايی که توشون زندگی کردين و با پوست و جون شناختين شون. هدفم از اين بازی اينه که ببينيم چه قدر و چه جا هايی از اين جا رو می شناسيم و تا چه حد.

 

خب، از خودم شروع می کنم: من اصليتم تهرانی ئه ولی تا حالا توی شهر های: تهران (تهران)، لاهيجان (گيلان)، آمل و بابل (مازندران) و يزد (يزد) زندگی کردم. نقشه ی سفر هام تا الآن رو هم که گذاشتم و توش هر رنگی نشونه ی يک سفر ئه. شما هم از همين روش رنگی استفاده کنين بهتر و جالب تره. برای ديدن تصوير واضح تر روی عکس کليک کنيد.

 

هر کسی که اين جا رو می خونه و دلش می خواد و علاوه بر اون «چراغدان» ی های من به اين بازی دعوت می شن. ولی اين افراد رو خيلی دلم می خواد بدونم: کيانا، رها، آذين، بامداد، سمانه، سارا ن.، توکا نيستانی، شانتال، ارغوان، آقای ديرمُد، مسعود، رضا.

 

خب ... اين نقشه تون، اين هم خودکار تون! مسير تون رو خط بکشيد و اگه هم دوست داشتين سفرنامه و ديده ها و شنيده ها و خوانده ها و بوييده ها و چشيده ها و لمس شده ها و عکس ها و ... ها تون رو هم بگيد. من خودم هم از اين به بعد کم کم می نويسم تا جايی که بشه.

 

 

+  پ. پژوهش - سه شنبه 1388/01/18 - ساعت 22:28  | 

کنارم، دورم خالی است، تهی. آن را مثل مبحثی در علم فيزيک احساس می کنم و نمی دانم چنين مبحثی وجود دارد يا ندارد؛ فکر می کنم بايد وجود داشته باشد. مگر فيزيک در باب اجرام و فضا ها گفت و گو نمی کند؟ پس بايد در مقوله و مفهوم آن چه خالی ناميده می شود انديشيده و سخن رفته باشد. شايد هم نه، اما من جِرم خالی، خلأ، پيرامونِ جرم را احساس می کنم. آن مرد تکيده ی ايستاده پشت بار، شايد نقطه ی مبهمی ست در حوالی پيرامون من. چيزی مثل تکه سنگی در فواصل سيارات. در کودکی هم دچار چنان ترديدی نشده بودم که چرا ستاره ها از آن بالا نمی افتند؛ نه. فقط هر شب نگاه شان می کردم و چندی به صرافت افتاده بودم که بشمارم شان. البته خيلی زود متوجه شدم شمردن آسمان امری ناممکن است. اما نگريستن به آن ... چه عادت زيبايی بود. تا نيمه های عمر. در شهر ها هم، هر شب که مقدور بود سر پشت بام می خوابيدم تا غرق در نگريستن، آرام شوم و می شدم هم، اما نشد. نه آسمان باقی ماند و نه پشت بام، و به جای هر دو قرص های آرام کننده آمد.

 

سلوک – محمود دولت آبادی

 

* عکس از سمانه

 

+  پ. پژوهش - دوشنبه 1388/01/17 - ساعت 1:18  | 

به نظر ميلان کوندرا، بيشتر افراد بيش از آن که دلبسته ی «هستی» شان باشند، دلبسته ی «زندگی» شان هستند. به عبارت ديگر، به جای آن که در هستی خود مستحيل شوند، نگران آن هستند که «تصوير» خوبی از خود بر جای گذارند. بدين ترتيب، زيستن برای آن عده ی قليلی که اعتنايی به تصوير خود ندارند، دشوار می شود. اين ناسازگاری با دنياست و «قرن ما حق ناسازگاری با دنيا را برای هيچ کس قايل نيست».

 

* نقاشی از فرانس هالز – پرتره ی يک مرد (1620)

 

+  پ. پژوهش - شنبه 1388/01/08 - ساعت 16:41  | 

 

Copyright © 2005-2009 P. Pajouhesh
All Rights Reserved.