بلند شدم بالش را گذاشتم روی تخت و پنجره را بستم و نگاهی به بيرون انداختم و دستبهکمر کشوقوسی به خودم دادم. هوا نيمهابری است و تقريباً تميز. برای اولينبار پس از تابستان سال پيش دارند به باغچهها آب میدهند و فشفشهها مشغول کارند و درختها جوانه زدهاند؛ لااقل آن تکدرخت بزرگ وسط بلوار که هَرَسَش نکرده بودند و هنوز شاخهای به تنش مانده سرش سبز شده. اولين جوانههای علف و چمن هم سر برآورده؛ لای کاجهای کنار اتوبان، در باغچهها گلهبهگله زير درختان، لای سنگچينهای حياط آنجاها که فشفشهها نيمدايرههايی ايجاد کرده. صدای فشفش عبور ماشينها از پنجرهی نيمهبسته میآيد و صدای ماشين لباسشويی و رفت و آمد اهالی خانه.
شک میکنم به املای هَرَس. اول نوشتهام هَرَس بعد میکنمش حَرَس که مثلاً يعنی از حراست میآيد. دوباره میگويم کجايش از حراست میآيد و میکنمش هَرَس و باز هم خيلی مطمئن نيستم. پتوی پلنگی آبیرنگم را چهارلا میکنم میگذارم کنار سيستم به عنوان زيرآرنجی و میروم از مامان بپرسم که معلم است. بابا در راهرو است مقابل اتاقشان و انگار مجسمهای سر دوراهی راهروی اِلشکل هاجوواج ايستاده. از کنارش رد میشوم و سرک میکشم داخل اتاقشان. بوی چسب مايع میآيد در راهرو. تنم کمی به تنش میمالد و باز هم جُم نمیخورد. در اتاقشان ميز اتوی زردرنگ ديده میشود و يک پيراهن گُلگُلی بنفشوقرمز روی تخت. مامان را از پشت جورابهای سفيدی که دستش گرفته میبينم که نشسته روی فرش پای تخت. میپرسم هَرَس را با «ه»ی دوچشم مینويسند يا با «ح»ی حوله. میگويد دوچشم.
بعد از مدتها دارم دوباره روزمره مینويسم. از تاريخ آخرين نوشتههای دفتر خاطرات قديمیام تابهحال خيلی گذشته ولی الآن فقط دلم میخواهد بنويسم؛ از لذتی که در نوشتن است و لذت بيشتری که در بازخوانی روزمرگیهای سالهای دور آدمی معمولی و لحن و شيوهی نوشتاری و شيوهی نگاهش به دنيا در هر برهه از زمان.
از خانهتکانی شروع شد و سر زدن به آن دفتر قديمی با طرح جلد دو لاکپشت نينجايی که دارند پيتزا درست میکنند و لئوناردو دستش خمير است و رافائل ملاقه و آرد و دورشان را ماههای زرد و ستارهها و قلبهای سرخ گرفته و اينطوری بود که دوباره کک نوشتن و خواندن خاطرات سالهای گذشته به تنبانم افتاد و در اين چند روز سعی کردهام روزمرههای آن سالها را منتقل کنم به کامپيوتر و آنها را با همان رسمالخط ناهمگون آن دوران بازنويسی کنم. چه جاهايی که از خواندن يک خاطره و جزئياتش کلی دلم غنج میرود و چه جاهايی که آه از نهادم برمیآيد که چرا سرسری گذشتم و از جزئيات و ريزريز احساسات و رويدادها و محيط و احوال و چه و چه ننوشتهام؛ چه حسرتی میخورم از خاطراتی که ننوشتم و آنهايی که دادمشان دست دکتر محمدی و او رفت و آنها را هم با خود برد و لابد به اولين زبالهدانی انداخت. وقتی داری مینويسی شايد نفهمی اين چرتوپرتها چيست و به چه دردی میخورد که مثلاً در ساعت فلان سال ۱۳۷۲ رفتی دستشويی ولی بعدها که میخوانیاش میفهمی مابين همين چرنديات چهطور میتوانی کودکیات را بازبيابی. حالا میخواهم دوباره برای خودم بنويسم بدون نگرانی از اينکه سالها بعد که به اين نوشتهها بازگردم شرمنده شوم و بزنم به پيشانیام که اين چرتوپرتها چيست نوشتهای.
ولع نوشتن و شرح دادن، ولع گفتن از جزئيات، ولع ثبت لحظات؛ نوشتن. شايد جدال با حافظه باشد و زمان و از دست رفتنش. اولش با آشنايیام با پروست در من ايجاد شد ولی نه به تمامی. خيلی چيزها در اين سالها مرا متوجه جزئيات کردند؛ پازولينی و آثارش بهخصوص «سالو...» يکیشان بود؛ مرضيه رسولی يکی ديگرش که با تداعی آزاد از جزئيات زندگیاش شروع میکند و مینويسد بدون هيچ پيشزمينهای و میرود جلو تا میرسد به يک حکم کلی. ايدهاش جالب است هرچند بعد از مدتی که پیگير نوشتههايش باشی تکنيکش برايت تکراری میشود و ماشينی و قابلپيشبينی و از دهن میافتد درست مثل ايشیگورو. «وضعيت سفيد» و فيلمنامهی درخشان هادی مقدمدوست هم کمتأثير نبود و بابت معرفی اين سريال از مجيد اسلامی واقعاً ممنونم. کورتاسار هم در روايتهای کارهای روزمره کم رويم اثر نداشت؛ از روش بالارفتن از پلهها بگير الی آخر. ولی مگر چهقدر میتوان نوشت و جزئيات زندگی در يک برههی زمانی را ثبت کرد. بايد يک عمر ديگر داشت و کنار دست خود نشست و نوشت از آنچه در ذهن و دنيای اطراف آدم میگذرد.
روزمرهنويسی شايد نوعی حراست است از زمان و ثبت خامیهايت تا بعدها بهشان بخندی يا مثلاً ياد فلان روز و فلان اتفاق بيفتی و يافتن منشأ فلان چيز در خود سالها قبلت. شايد هم اولين گامهای نوشتنمان باشد يا فرار از تنهايی و حرف زدن با خود آيندهمان از آنی که هستيم و حراست از زندگی ملالآور روزمرهمان. شايد هم بايد اين حراست را هَرَس کرد که همريشهی هم هم نيستند اصلاً و گذاشت وقتی فشفشههای سالها بعدت رويشان آب پاشيدند سبز بشوند، بشوند ادبيات.
*عکس: از راست به چپ: من و برادرم – آذر ۱۳۶۶
** خوناب/در چشمههای خاطره میجوشد
برچسب: خودنويس، عکس، موسيقی

[...] دومین کتابی که در ماه گذشته خواندم «فلسفهی پیش از یونانیان» نام دارد و گزارش یک سلسله کنفرانس، در سال 1946، در دانشگاه شیکاگو است.
از زمانی که ترجمهی کتاب «در جستوجوی زمان از دست رفته»ی پروست را شروع کردهام تعداد قابلملاحظهای از مقالات یا کتابهایی که میخوانم مستقیماً یا غیرمستقیم با این کتاب در رابطه است؛ یا چیزهایی است که کتاب پروست مرا به خواندنشان راهنمایی و ترغیب میکند (که بیشتر رمان، شعر، تاریخاند)، یا چیزهایی که فکر میکنم خواندنشان برای درک و ترجمهی بهتر پروست لازم است، یا دستکم لذت کاوش در «جستوجو» را بیشتر میکند. کتاب «فلسفهی پیش از یوناینان» را برای شناخت بیشتر مضمونی خواندم که یکی از ترجیعات «جستوجو» است.
در «جستوجو»، در بحث دربارهی خاطره (چه ارادی و چه غیرارادی) اغلب به مضمون خاطرهی اشیا برمیخوریم. نهتنها آدمیان چیزها را به خاطر میآورند و با یادآوری آنها کسان و چیزها و زمانهای دیگر در ذهنشان تداعی میشود، بلکه چیزها هم آدمیان را به یاد میآورند و با آنان رابطهای ذهنی دارند. این حافظهی اشیا، یا قائل بودن نوعی جان و روح برای آنها، از مقولهی تمثیل شاعرانه (به معنی عام) و گرایش خاص رمانتیکهای اروپایی نیست، و فقط این معنی را ندارد که شاعر یا نویسنده عواطف خود را در اشیا بازبتاباند و به لحاظ این «فرافکنی» آنها را به نحوی نمایندهی افکار و گفتار و حرکات آدم بکند؛ بلکه چنین به نظر میرسد که پروست برای آنها جانی مستقل و خاص خودشان قائل است و آنها را از این نظر قائم به ذات خود، و دارای قوهی شعور و فعل میبیند. (کما اینکه اغلب نهفقط دربارهی اشیا، بلکه دربارهی واژهها هم ضمایر فاعلی به کار میبرد). چنین برداشتی نزد پروست، که میدانیم چندان اهل فراطبیعت نبوده، شگرفت است چون دارای نشانههای بارزی از اعتقاد به تناسخ در آن هست. در کوشش برای درک این مقوله (که هنوز هم معتقدم موضع پروست در قبال آن گنگ است) گهگاه نگاهی به کتابهای فلسفهی شرقی و پیش از مسیحی میاندازم و به همین دلیل به سراغ کتاب «فلسفهی پیش از یونانیان» رفتم. کتاب حاوی مجموعهای از چند کنفرانس دانشگاهی، دربارهی «جهاننگری در بینالنهرین، در مصر باستان، و نزد یهودیان» است و انتشارات ایناودی تورینو آن را از انگلیسی به ایتالیایی ترجمه و منتشر کرده است. نویسندگان مقالات هـ. و هـ. ا. فرانکفورت، جان ویلسون، تورکیلد جاکوبسون و ویلیام ایرویناند.
کتاب به آنچه من در جستوجویش بودم چندان جواب ندارد. البته به خودی خود کتاب بسیار باارزشی است. جریانهای فلسفی پیش از یونانی را در سرزمینهای مورد بحث به لحاظ ارزش و اعتبار خودشان و نه در قیاس دائمی با معیارهای «جاافتاده»ی یونانی بررسی میکند و از این نظر بسیار عالمانه است. تصویر جامعی از شیوهی نگرش مردمان بینالنهرین و مصر و یهودیان قدیم دربارهی کائنات و آدم و زندگی به دست میدهد که بهویژه از نظر شکلگیری نظامهای اجتماعی آنها جالب است، چون در بحث دربارهی هرکدام از آن ملتها بخش مهمی به بررسی قدرت و نهادهای آن اختصاص داده شده است.
اما من در این کتاب به دنبال چنین مقولاتی نبودم؛ دنبال آن برداشت عمدتاً فرافیزیکی بودم که نه بر تبیین کائنات و کشف رابطهی آن با آدمی، بلکه بر کشف رابطهی حسی و عاطفی آدم با اشیای آشنای پیرامونش متکی است؛ یعنی نه «کلانجهان» آفرینش که «خردهجهان» حواس آدم.
البته این به آن معنی نیست که در کتاب به چنین جنبههایی توجه نشده باشد. بدیهی است که در چنین متنی، جای قابل ملاحظهای به درک انسان از خویشتن، و در نتیجه به محیط و اشیای پیرامونش نیز داده میشود. تنها دو نمونهی کوچک، به رسم یادگاری. در بحثی دربارهی «اسطوره و واقعیت» به این مضمون جذاب برمیخوریم: تفاوت بنیادی میان نگرش انسان امروزی و انسان باستانی نسبت به اشیا و جهان پیرامون این است که انسان امروزی، جهان پیرامون خود را پیش از هر چیز به صورت «چه؟» میبیند، درحالیکه انسان باستانی آن را «تو» میدید. انسان امروزی، با روحیهی علمی و منطقگرایش، پدیدهها را «مسأله»ای میبیند و برای درک آنها به برقراری رابطهی علمی «شیئ-مفهوم» یا «عین-ذهن» میپردازد. درحالیکه آدم باستانی، پدیدهها را ذات مخاطبی میبیند و با آنها رابطهی شناختی و احساسی «من» و «تو» را برقرار میکند.
یک مضمون دیگر، در همان مقولهی «اسطوره و واقعیت»، نوشتهی هـ. و هـ. الف. فرانکفورت: «اگر مرگ را، با نوعی فاصله، به عنوان یک وضعیت وجودی بررسی کنیم، آن را تنها به صورت جوهرهای میبینیم که با همهی مردگان، یا میرندگان، عجین است، درحالیکه وقتی مرگ را عاطفی بررسی میکنیم، آن را عملی ناشی از نیتی خصمانه میبینیم» (ص 31) [...]
مهدی سحابی
در ماه گذشته چه کتاب یا کتابهایی خواندهاید؟
کلک، بهمن و اسفند 1372، شمارهی 47 و 48
صص 178-179
*عکس از مهدی سحابی
از چپ: جواد مجابی، فرجالله صبا، مهدی سحابی، عميد نائينی، محمد قائد
منبع: محمد قائد
برچسب: رويداد، عکس
نشسته بودم پشت سيستم داشتم چيز-ميز میخوندم که شاشم گرفت. پا شدم برم دستشويی خواستم چراغشو روشن کنم ديدم يه لک افتاده روش. گفتم برگشتنی تميزش میکنم. درشو دادم بالا و شلوار و شورتو دادم پايين و نشستم روش. به کاشيای آبی ديوار نگا میکردم و اون زير واسهی خودش شرشر میکرد. عادت دارم واسهی خالیشدن کامل مثانه از کليه تا مثانه رو با دو دست هل بدم جلو. نمیدونم توهمه يا واقعاً کمکی میکنه چون با اين کار بيشتر میآد بيرون. همينجوری داشتم در و ديوارو نيگا میکردم و هلش میدادم جلو که يه تيکهی کوچيک تيرهرنگ کنار در ديدم. تکون خورد. گفتم لابد سوسکه يا تَرد يا چی. رفت سمت چارچوب بعد در امتداد در رفت سمت سطل آشغال بعد برگشت دوباره رفت سر جاش نشست به ديوار نوکزدن و وولخوردن. شاشم تموم شده بود. شلنگو برداشتم آبو گرفتم لای پام. خوب لای شيارو آبپاشی کردم و با دست ماليدمش با يه ريتم مرتب شلپشلپ. خاله رو هم حس میکردم گاهی. يهو دلم خواست شلنگو بذارم اون تو و فشار آبو زياد کنم. فشار کمکم زياد میشه و از گوشههاش میريزه بيرون. توم آب قلقل میکنه که حس باحاليه. خنک خنک. کمکم حس میکنم زير پوستم پر آب شده. باد میکنم مث اون يارو که نشست رو کمپرسی باد. صدا میکنم کسی بياد کمک. کسی نيست. همينجوری آب داره زير پوستم قلقل میکنه. نه. از فکرش میآم بيرون. شلپشلپ بسه ديگه. آبو میبندم و شلنگو میذارم سر جاش. با دست خيسم آبو از لا پام میتکونم. بلند که میشم يه قر میدم که آبه حسابی بچکه. همينجوری شورتپايين میرم سمت شير آب و با دست خشکم شيرو باز میکنم و مايع میريزم کف اونيکی. تو آينه خودمو ورانداز میکنم، رومو هی میدم اينور اونور، دماغو میده بالا، لپو باد میکنم، ادای قاهقاه در میآره، تو چشاش زل میزنم، بغض میکنه، چشمک میزنم، به موهام نگا میکنم، دندونامو چک میکنم. جوش چرکی تازهمتولد لپ چپش که میشه لپ راستم حسابی چاق و چله شده. شير آبو میبندم و شورت و شلوارو میکشم بالا و در توالتو میذارمو سيفونو میکشم. برای بار هزارم میبينم اونی که کنار ديواره يه تيکه خشکهرنگ ريختهی چارچوب بوده. با حوله دستمو خشک میکنم و میآم میشينم اين پشت. آخ، کليد برق يادم رفت. باشه واسهی دستشويی بعدی.
برچسب: خودنويس، داستان
میميــــــرد ايـــــــن دريــــای نـــــــاآرام آرام
خــــــــاموش، تنهــــــا، بیصــــــــدا آرامآرام
مــــن زنـــــــدهرودم، باتــــــلاق گاوخـــــونی
از دور میخــــــــــوانـــد مــــــــــــــرا آرامآرام
چون عکس قرص ماه يک شب تهنشين شد
در بــــــــــرکهی جـــــــــانم خـــــــدا آرامآرام
ای مــــوجها از تشــــنگی يــک فوج مــاهی
مـــــــــــردند روی ماســـــــــــــــهها آرامآرام
دريــــــا عــــــزادار است جاشـــــوها بـکوبيد
بــــــــر ســـــنج و دمـــــام عـــــــــزا آرامآرام
دريــــــــــای نــــــاآرام من آغــــــوش واکـــن
تــــــــا جــــــان دهـــــد اين رود نــــاآرام آرام
از مجموعهشعر سنگچين/سعيد بيابانکی
«در نيمهشب پانزدهم اوت 1947، همزمان با اعلام استقلال کشور هند، هزار-و-يک کودک به دنيا میآيند. لحظهای اساطيری است، مردم در خيابانها هلهله میکنند و تولد اسطورهی نوينی را جشن میگيرند. کشوری به دنيا آمده است که گرچه «پنجهزار سال تاريخ دارد، شطرنج را اختراع کرده و با پادشاهان دورهی ميانی مصر باستان داد و ستد داشته است» با اين همه کشور نوزادی است، نتيجهی رؤيايی همگانی است که همه آن را خواسته و برايش جانفشانی کردهاند.
کودکانی که در ساعت اساطيری نيمهشب پانزدهم اوت زاييده شدهاند، پديدههايی جادويیاند، به هر کاری توانايند؛ میتوانند پرواز کنند و در زمان پس و پيش بروند، ماهیها را تکثير کنند و در کوير خشک سبزه برويانند. کودکانیاند که در دوران تيرگی کالیيوگا، که به باور هندوها صدها هزار سال ادامه دارد، با روشنی اميد به دنيا آمدهاند.
سليم سينايی، يکی از اين کودکان جادويی، پابهپای هند بزرگ میشود؛ هند نه که خواهر دوقولوی او. و از اين هم بيشتر: دوقلوهايی بههمچسبيده که هرچه بر سر يکی بيايد ديگری هم ناگزير دچار آن است. میگوييم آدم نهتنها حيوان اجتماعی که پديدهای اجتماعی است؛ و عادت کردهايم که رابطهی آدم و جامعه را کمابيش يکطرفه بدانيم، يعنی آدمیزاد را گِل خامی بدانيم که از مجموعهی نيروها و کششهای اجتماعی شکل میگيرد، که برخوردگاه همهی حرکتهای درون جامعه است. اما آيا عکس اين را هم میتوان نشان داد؟ مگر نه اين که استعارهی «دوقلوهای بههمچسبيده» خواه ناخواه رابطهای دوطرفه را نتيجه میدهد؟ سليم سينايی، که پابهپای هند بزرگ میشود، نهتنها اين رابطهی دوطرفه را به روشنی میبيند و حس میکند، بلکه بر پايهی آن خودش را در زندگی و سرنوشت هند دارای نقش اساسی میداند. خود را در کانون همهی رويدادهايی میبيند که بر سر هند نوزاد میآيد و همگام با رشد او تغييرش میدهد.
هرچه بر خواهر هند و شبهقاره میگذرد با او در رابطه است، برای اوست و حتی به دست خود او برانگيخته میشود: تقصير اوست که نهرو میميرد، به خاطر اوست که جنگ دو پاکستان در میگيرد و نخستين بمب هستهای هند در کوير راجستان منفجر میشود. فکر ايجاد بنگلادش را او به ياد شيخ مجيبالرحمٰن میاندازد و جنگ پاکستان و هند از آنجا میآيد که رؤيای کشميری سليم سينايی به خواب زمامداران پاکستان هم رخنه کرده است...»
مقدمهی مترجم
و چه تصادفی میتواند باشد که من و اين کتاب همسن در آمدهايم و البته همسرنوشت. که بعد از اينهمه سال در ته انزوای انبارها خاک خوردن امروز به دستم برسد. مرده متولد شده، حتی کسی نبوده که بازش کند ورقش بزند. میدانم که تولد من و اين کتاب با قتلعام همراه بوده. خرداد داغ، خرداد خون. خوب میدانم که در اين دنيا تنها هستم و لای چرخدندههايش دندههايم مثل حباب يکیيکی میترکند و له خواهم شد:
بله، زير پا لهم خواهند کرد، شمارهها در يک حرکت يک دو سه، چهارصد ميليون پانصد شش، مرا به صورت ذراتی از غبار بینام و نشان در خواهند آورد، همانطور که، بههنگام، پسرم را هم غبار خواهند کرد، پسرم که پسرم نيست، و پسر او را هم که پسر خودش نخواهد بود، تا هزار-و-يکمين نسل، تا زمانی که هزار-و-يک نيمهشب ارمغان هولناکشان را داده باشد و هزار-و-يک بچه مرده باشند، چون هم امتياز و هم نفرين بچههای نيمهشب اين است که هم سرور و هم قربانی زمانهی خودشان باشند، که به زندگی خصوصی پشتپا بزنند و به کام گرداب نابودیآور تودهها کشيده شوند، که نتوانند آسوده زندگی کنند يا بميرند.
خطوط پايانی کتاب
برچسب: کتاب
- دنبال چی میگردين؟
- عشق...
- هيیی... امان از عشق... چاپش تموم شده... ولی عاشق هست اگه بخواين...
برچسب: خودنويس
همهچيز فرو میريزد
زبان اصلی: انگلستان - 1958
فارسی: گلريز صفويان
سروش
تهران - 1388
240 صفحه [جيبی]
1500 تومان
[رده: ادبيات، داستانی، افريقا، نيجريه، رمان]
اين کتاب اولين اثری بود که از ادبيات افريقا میخوندم و بايد بگم که از چندين نظر اثر خيلی مهمیئه.
يکی از جنبههای مهمش جنبهی انسانشناسیئه که مربوط میشه به شناخت دقيق فرهنگ و در کل دنيای قبيلههای بومی نيجريه به عنوان نمونهای از جوامع اوليه در دورههای قبل از استعمار و هنگام استعمار. همينطور نشوندادن زوال نظامهای فرهنگی با ورود کشيش به اون منطقه به عنوان اولين گامهای استعماری.
يکی ديگه از جنبههای اهميت اين اثر، جنبهی ادبیئه. چيزی که اينجا بيشتر از همه به چشم میآد چگونگی توضيح مطالبیئه که خواننده باهاشون آشنا نيست. نوشتههای اَچهبه پُره از اصطلاحات و اطلاعات فرهنگی ايبويی که نويسنده به صورتی ماهرانه، بدون اينکه به خودش زحمت ترجمهشون رو بده، بيان میکنه. برای انتقال اين مطالب به هيچ عنوان از پاورقی و توضيحات آزار دهنده خبری نيست. نويسنده خيلی راحت و با اعتماد به نفس کامل از چيزی حرف میزنه و بعد از سه حالت برای توضيح اون استفاده میکنه:
1- گاهی با يک جملهی کوتاه و گذرا معادل اون رو برای ما میگه:
بزرگان، يا اِندیچی، گرد هم آمدند تا گزارش مأموريت اوکونکوو را بشنوند.
2- گاهی به صورت غيرمستقيم معانی چنين لغاتی رو برای خواننده میگه تا با استفاده از اشارههای متن معنی لغات رو بفهمه. يعنی مطلبی رو میگه و بعد در حين اينکه جلوتر میريم با مطالب ديگهای که میگه میفهميم ماهيت اون چيز چی بوده:
اوکونکوو تازه چراغ روغن نخل را خاموش کرده بود و روی تخت بامبوی خود دراز کشيده بود که صدای اوگِنهی جارچی را که سکوت شب را میشکافت، شنيد. فلز توخالی میغريد: گومه، گومه، گومه، گومه. جارچی پس از اين مقدمه پيام خود را داد و در پايان دوباره بر اوگِنه کوبيد.
توی اين تکه متن به عنوان مثال، جملهی اول از چيزی به اسم «اوگِنه» حرف میزنه که خواننده نمیدونه چيه. بعد متوجه میشيم که وسيلهای از جنس فلز توخالیئه. و در آخر متوجه میشيم که يه ساز کوبهای بايد باشه.
3- گاهی خواننده رو رها میکنه که خودش معنا رو از خلال جملات حدس بزنه که چيه:
حقيقت اين بود که اوبياگِلی موقع برگشتن به خانه، کوزه را روی سرش گذاشته، دستهايش را به سينه زده و همچون زنی جوان شروع به انجام اینیيانگا کرده بود که کوزه به زمين افتاده و شکسته بود. ابتدا او خنديده بود و فقط وقتی نزديک درخت آيروکو، بيرون از محوطهی خانه رسيده بودند، زده بود زير گريه.
که در اينجا از «اینیيانگا» حرف میزنه بدون اينکه بعدها هم حرفی ازش بزنه. ما میتونيم بفهميم که منظورش نوعی رقص بايد باشه.
در کل اين اثر يه کلاس درس عالی برای نوشتنئه.
يکی ديگه از جنبههای اهميت اين اثر، جنبهی زبانی در تعريف نقش زنان در ادبيات، يا ادبيات فمنيستیئه. در اين مورد میشه به دنيای داستانها و افسانههای ذکر شده در کتاب توجه خاصی کرد. زبانشون که زبان داستانهای هزار-و-يکشبی رو به ياد میآره میتونه نمونهی خوبی باشه برای مبحث «زبان زنانه در ادبيات». تأثير زنان در ايجاد، تداوم و گسترش افسانهها. کتاب پُره از اينجور افسانهها:
پشهی ديگری نزديک گوش راستش وزوز میکرد. گوشش را زد به اين اميد که پشه را کشته باشد. چرا هميشه به طرف گوش آدم میروند؟ وقتی بچه بود، مادرش داستانی در اين باره برايش تعريف کرده بود. اما اين داستان نيز مانند تمام داستانهای زنان احمقانه بود. مادرش گفته بود: «پشه از گوش تقاضای ازدواج میکند، با شنيدن اين تقاضا، گوش به روی زمين میافتد و در حالی که بهشدت میخندد، میپرسد: فکر میکنی چند روز ديگر زنده باشی؟ همين الآن هم فقط يک اسکلت هستی. پشه که تحقير شده، دور میشود و حالا هروقت که از کنار گوش میگذرد، به او میگويد که هنوز زنده است.»
يکی ديگه از جنبههای اهميت اين اثر جنبهی آشنايی با نوع انديشه در جوامع افريقايیئه. خيلیها بر اين باورن که چون انديشهی مکتوب توی جوامع افريقايی وجود نداره، پس میشه گفت که چيزی به اسم فلسفهی افريقايی نداريم. ولی توی اين کتاب نشون میده که جوامع افريقايی هم مثل شبهجزيرهی هندوستان تفکراتشون بر اساس ساختارهای زبانی منتقل میشده. ارتباط با خدايان، نياکان، آينده، همه با کلمات صورت میگيره و کلمات با دقت و احترام بهکار میرن. به نظر من برای شناخت انديشهی مردم اين سرزمينها بايد به تحليل زبان، اهميت امثال و حکم در زبانشون و فرهنگ گفتاریشون توجه کرد:
«[...] بزرگان ما گفتهاند خورشيد اول بر آنها که ايستادهاند میتابد و بعد بر آنها که زانو زدهاند. اول قرضهای سنگينترم را میدهم.» و مشتی ديگر انفيه برداشت، مثل اينکه به اين ترتيب اول قرضهای سنگينترش را میپرداخت.
در مورد عنوان کتاب با توجه به عنوان اصلیش، بهنظرم «همهچيز فرو میپاشد» ترجمهی بهتری بود. ولی احتمالاً برای اينکه با ترجمهی ديگهی اين کتاب فرق داشته باشه، اونو به اين صورت ذکر کردن. کما اينکه توی فهرستنويسی اول کتاب هم به اونيکی عنوان اشاره داره.
از طرف ديگه میخواستم در مورد ترجمهش حرف بزنم. هميشه بحث دامنهداری بين ترجمهی تحتاللفظی و مفهومی وجود داره. من فکر میکنم هر کدوم کاربرد و جای خودشونو دارن. مثلاً اين کتابو اگه به صورت مفهومی ترجمه میکردن همهی ارزشش از بين میرفت. بهنظرم اينکه ترجمهی تحتاللفظی شده يک امتياز براش محسوب میشه. باعث شده که با اون فرهنگ دقيقتر مواجه بشيم. ولی مثلاً اگه شاملو ترجمهش کرده بود همه رو برمیداشت به محاورهی فارسی تبديل میکرد و برای ضربالمثلهاش هم که تعداد خيلی زيادیئه تو کتاب معادل پيدا میکرد که خب فک میکنم در مورد اين نوشته واقعاً جنايت محسوب میشد.
از اين کتاب دوتا ترجمهی ديگه هم توی بازار هستش. يکیش ترجمهی علیاصغر بهرامی، نشر «جوانهی رشد» تقريباً نايابه، اونيکی ترجمهی فرهاد منشوری، نشر «آستان قدس رضوی» ئه که مترجمشو نمیشناختم.
اين کتاب دنبالهای هم داره به اسم «ديگر آرامشی نيست» که با همين مترجم و ناشر چاپ شده.
Copyright
© 2005-2012 by P.Pajouhesh.
All Rights Reserved.